تبليغاتX
شايد ديگه من نباشم





















شايد ديگه من نباشم

 

بارون که میباره دیگه نمیشه کاریش کرد!

بی اختیار لباس میپوشم و میرم بیرون

قراره برم سر کار

تو کوچه قدم میزنم

عجله ای نیست . . .  بزار دیر بشه!!!

تو دلم با خدا حرف میزنم

خدا جونم میشه لطفا یه کم بیشتر هوامو داشته باشی؟

آخه دلم گرفته

لطفا

هوامو داشته باش

چلپ ! !

یه قطره خیلی بزرگ آب بارون که جمع شده بود رو شاخه های درخت افتاد رو صورتم

حسابی خیس شدم

خندم گرفت!

خدا جونم مرسی که هوامو داری .

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

ای کاش

ای کاش

کاش بودی بابا

ای کاش بودی

ای کاش

ای کاش

ای کاش.

افسوس

داره یه سال میشه

نیستی

دلتنگتم

 

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت7 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

نور تیز چراغ سبز چشماتو اذیت میکنه

چشمای منم همینطور

اشک جمع شده تو چشامون

مال نور زننده ی چراغه . . . ! ! !

آرزوهامون دارن یکی یکی برآورده میشن

هردومون میدونیم و

 هردو خدارو شکر میکنیم

که تمام آرزوهامونو یادش مونده ! !

حتی اونایی که مال بچگی هامون بودن . . .

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

ای کاش بودی

اونوقت میتونستم به مردی که با یه بلوز آبی روشن

سوار یه دوچرخه داره سر بالایی رو رکاب میزنه زل بزنم و

آرزو کنم که اون مرد تو باشی ! ! !

که ببینمت

که بهم لبخند بزنی

که با لبخندت دلگرمم کنی !

کاش بودی بابایی

 

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

خوب سه سال تموم شد !

روزی که شروع کردم به نوشتن

حتی فکرش رو هم نمیکردم که این دفترچه ی خاطرات

برگاش انقدر زیاد باشن !

یه نگاه که به ارشیو که میندازم میبینم تمام زندگیم این تو هست

تمام شادی ها‌م ٫ غم هام ٫ سر در گمی هام

همه

سه سال شاید زمان زیادی نباشه اما با این همه تحول میشه

یه عمر حسابش کرد !

دلتنگ روزای رفته نیستم

هر چند دلم میخواست یه سری از اتفاقات نمی افتاد

اما با این وجود هنوز به آینده فکر میکنم

آینده خودم

و آینده ی " شاید دیگه من نباشم " .

 پ ن: یه نویسنده جدید به وبلاگم اضافه شد . اینجا دیگه خونه ی دوتاییمونه. البته اگه قبول کنه که بیاد و بنویسه .

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

بستنی و آب طالبی تگری !

انقدر یخه که وقتی تو خنکای نصفه شب با یه نی

میکشمش بالا سردرد میگیرم.

کنارمی . . .

میگی : یخ زدم بهناز  بخاری رو روشن کنم ؟

خندم میگیره

میخندم

چقدر آرزوی همچین شبی رو داشتیم . . .

یادته ؟

 

+نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

آروم رفتی

آروم آروم

درست مثل بودنت که همیشه  آروم بود .

دلتنگتم

بیشتر از چیزی که نشون میدم !

خیلی بیشتر .

بابایی

این روزا که مامان نیست و گاهی تو خونه تنهام

با تمام وجود حس میکنم که

تموم خونه نبودنتو داد میزنه.

عجب احمقیم من که انتظار دارم مامان با این

شرایط  به نبودنت عادت کنه.

به نبودن تو و تازگیها نبودن

 من.

 

+نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

میگم دوست دارم مامانم

چپ چپ نگام میکنه

دروغ نگفتم به خدا ! ! !

مثل همیشه . . .

بیشتر از همیشه دوسش دارم فقط سرم شلوغ شده

فقط گاهی برنامه هام انقدر می پیچه به هم که

خودمم نمیدونم کجام و باید چیکار کنم !

دلم میخواد مثل همیشه باور داشته باشی که دوست دارم

درست همونقدر که تو منو دوست داری.

+نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

اینکه تا وقتی کنارت بودم سعی میکردم

گله نکنم از دوریت و تحمل کنم شرایط رو . . . ! ! ! (هر چند نمیشد !)

اینکه پیش من میخندیدی و سعی میکردی منم بخندونی

 تو تمام لحظه های سخت زندگیم . . .

به خاطر این بود که دوست داشتیم همدیگرو .

اینکه کنار تو وقتی ناراحتم، راحت گریه میکنم

اینکه میخندیم با هم

به خاطر اینه که همدیگرو دوست داریم

اینکه قراره تا آخر عمر گاه گداری برات لازانیا بپزم . . . ! ! !

اینکه قراره پولدار بشیم و برام ماشین کروکی بخری

به خاطر اینه که قراره همدیگرو تا آخر عمر دوست داشته باشیم .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 
پارسال روز تولد 
همون موقع که تو پیشم نبودی
نشسته بودم و با خودم
فکر میکردم 
چی میشد اگه میشد روز تولدت با هم بودیم
چی میشد میتونستم بهترین تولد عمرت رو برات بگیرم
کاری میکردم که یکی از بهترین روزای عمرتو تجربه کنی...
دیروز تولدت بود
با وجود اینکه دیگه همه چیز همونطوریه که میخواستیم 
حتی نشد درست و حسابی ببینمت
چه برسه به اینکه بخوام یه روز خوب برات درست کنم
داشتم با خودم فکر میکردم پارسال روز تولدت بیشتر از امسال بهت خوش گذشت
ببخشید که نتونستم رویامونو حقیقی کنم
برای سال بعد سعی میکنم جبران کنم
دوستت دارم 
تولد مبارک

+نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط بهناز | |