تبليغاتX
شايد ديگه من نباشم





















شايد ديگه من نباشم

 

گاهی باید به خاطر کسی که

خیلی دوسش داری

کاری کنی که

اصلا دلت نمیخواد انجامش بدی

اما بعدش نباید شکایت کنی

چون همه چی بهم میریزه

چون ممکنه عزیز ترین کَست رو ناراحت کنی

 

+نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت8 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

دلم پُر پُرِ

دیگه میترسم از چشام سر ریز بشه ! ! !

 

+نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

امروز تنها بودم

یاد بد ترین روزای زندگیم افتاده بودم !

یه کم گریه کردم

خل شدم

دیوونه

یه دیوونه ی تمام عیار

رفتم خرید کردم.

شکلات

ژامبون

پفک

دلستر

سس فرانسوی

و کلی آت و آشغال دیگه

وقتی رسیدم خونه بدون وقفه همه رو خوردم

خوردم . خوردم . خوردم

میوه هم خوردم

موز . پرتغال . سیب

دیگه رسما داشتم میترکیدم

حس بدی داشتم

بازم با خودم لج کرده بودم

عذاب وجدان گرفتم

.

.

.

رفتم و هر چی خورده بودم بالا آوردم

دوباره گریه کردم

وقتی که تو اومدی دنبالم

سعی کردم همه چیز عادی باشه

اما نشد  . . .

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

آرزو کردم

تمام یک سال گذشته رو

که تمام اینا خواب باشه !

که یه شوخی باشه نبودنش

که برگرده بالاخره . . .

حالابعد از یک سال

دیگه یواش یواش داره باورم میشه که رفته

باورم شده که دیگه نمیاد

باور کردم که این آرزوم برآورده شدنی نیست !

باورکردم که باید با نبودن بابام کنار بیام

اما . . .

اما چطوری؟

من هرشب خوابش رو میبینم

میبینم که هست

میبینم که به من افتخار میکنه

میبینم که داره محبت میکنه

به همه

به تمام دنیا

چطوری میشه کنار اومد؟

چطوری؟

 

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

خدایا چیکار میشه کرد ؟

مامانم رو دوست دارم

دزست همونقدر که بابا رو دوست داشتم !!!

نمیدونم چیکار کنم؟

چطور میتونم مامانم رو یکم آروم کنم؟

چطور میتونم کاری کنم که تحمل نبودن بابا براش آسون تر بشه؟

اصلا نمیدونم درسته که بخوام این کارو بکنم؟

یا باید بزارم تو حال خودش باشه؟

مگه مشه پس اونوقت من که دخترشم به چه دردی میخورم؟

دلتنگ بابامم

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت6 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

بارون که میباره دیگه نمیشه کاریش کرد!

بی اختیار لباس میپوشم و میرم بیرون

قراره برم سر کار

تو کوچه قدم میزنم

عجله ای نیست . . .  بزار دیر بشه!!!

تو دلم با خدا حرف میزنم

خدا جونم میشه لطفا یه کم بیشتر هوامو داشته باشی؟

آخه دلم گرفته

لطفا

هوامو داشته باش

چلپ ! !

یه قطره خیلی بزرگ آب بارون که جمع شده بود رو شاخه های درخت افتاد رو صورتم

حسابی خیس شدم

خندم گرفت!

خدا جونم مرسی که هوامو داری .

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

ای کاش

ای کاش

کاش بودی بابا

ای کاش بودی

ای کاش

ای کاش

ای کاش.

افسوس

داره یه سال میشه

نیستی

دلتنگتم

 

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت7 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

نور تیز چراغ سبز چشماتو اذیت میکنه

چشمای منم همینطور

اشک جمع شده تو چشامون

مال نور زننده ی چراغه . . . ! ! !

آرزوهامون دارن یکی یکی برآورده میشن

هردومون میدونیم و

 هردو خدارو شکر میکنیم

که تمام آرزوهامونو یادش مونده ! !

حتی اونایی که مال بچگی هامون بودن . . .

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط بهناز | |

 

ای کاش بودی

اونوقت میتونستم به مردی که با یه بلوز آبی روشن

سوار یه دوچرخه داره سر بالایی رو رکاب میزنه زل بزنم و

آرزو کنم که اون مرد تو باشی ! ! !

که ببینمت

که بهم لبخند بزنی

که با لبخندت دلگرمم کنی !

کاش بودی بابایی

 

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط بهناز | |

 

خوب سه سال تموم شد !

روزی که شروع کردم به نوشتن

حتی فکرش رو هم نمیکردم که این دفترچه ی خاطرات

برگاش انقدر زیاد باشن !

یه نگاه که به ارشیو که میندازم میبینم تمام زندگیم این تو هست

تمام شادی ها‌م ٫ غم هام ٫ سر در گمی هام

همه

سه سال شاید زمان زیادی نباشه اما با این همه تحول میشه

یه عمر حسابش کرد !

دلتنگ روزای رفته نیستم

هر چند دلم میخواست یه سری از اتفاقات نمی افتاد

اما با این وجود هنوز به آینده فکر میکنم

آینده خودم

و آینده ی " شاید دیگه من نباشم " .

 پ ن: یه نویسنده جدید به وبلاگم اضافه شد . اینجا دیگه خونه ی دوتاییمونه. البته اگه قبول کنه که بیاد و بنویسه .

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط بهناز | |