تبليغاتX
شايد ديگه من نباشم






















شايد ديگه من نباشم

 

همه چی آرومه

زندگیه خوبی دارم

یه همسر خوب و مهربون

یه مامان دلسوز که همیشه به فکرمه

باید راضی و خوشحال باشم

اما

نمیدونم چرا نیستم ؟ 

.

.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

عاشق اون لحظم که

خندت میگیره و

نمیخوای بخندی

چون من عصبانیم

یا

عاشق اون لحظم که انقدر کلافت کردم که

نمیدونی بخندی یا داد بزنی

اما

آخرش همیشه خندیدی

.

.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

.

.

.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط بهناز|

 

عاشق دستاتم

که هر شب محکم میپیچی دور بدنم

عاشق اینم که ولم نمیکنی

یا

دستاتو شل نمیکنی

حتی وقتی خوابت میبره

عاشق صدای آروم شدن نفسهاتم

وقتی یواش یواش خوابت میبره

عاشق صدای خُر خُر هاتم

وقتی خیلی زود خوابت عمیق میشه

عاشق اینم که طولانی مدت تو بغلت بمونم و

تمام اینارو حس کنم و

تو خواب باشی

.

.

دوست دارم

 

 

 

نوشته شده در جمعه 9 دی1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

زندگی جدیده !

همه چیزش

به چیزای جدید میخندیم

توی یه جای جدید میخندیم

دو تایی میخندیم

من وحامدم

مهربون ترین مرد دنیا

همیشه دوستت دارم ...

 

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

سلام . . .  ! ! !

سه سال از وقتی که رفتی گذشت

خیلی طول کشید که بعد از رفتنت مامان لبخند بزنه

چه برسه به اینکه بخواد بخنده ...

خیلی طول کشید با خودم کنار بیام که نمیشه ببینمت

چه برسه به اینکه باور کنم دیگه نیستی

همچین آروم و بی سر و صدا رفتی که

خجالت میکشم با صدای بلند گریه کنم

میترسم سکوتت رو بشکنم

باور کن !

دلم برات تنگ شده

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط بهناز| |


یه ارثیه از بابا بهم رسیده !

مهمان دوستی

ولی کاش یکی بود که وقت داشت کمکم کنه که

ریخت و پاش بعدش رو جمع کنم

از پس اونم بر میام

مهمون داشتن به همه چی میارزه


نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

خونه ی من

وبلاگم

۵ ساله شد

باهاش ناراحت شدم

عاشق شدم

التماس کردم

دعا کردم

آرزوهامو در میون گذاشتم

عاشق موندم

از دست دادم

غمگین شدم

غمگین شدم

غمگین شدم

نا امید شدم

.

.

.

به عشقم رسیدم

تردید کردم

خوشحال شدم

عاشق موندم

عاشق موندم

عاشق

دچار تضاد شدم

چند روز دیگه هم عروس میشم

.

.

.

 

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

ایکاش

بودنت

یه امر عادی بود

نه یه آرزو ...

ایکاش

میشد عادت نکنم به نبودنت

ایکاش

بودی و با بودنت

همه چیز عادی  میموند

همه چیز

حتی

بودنت

 

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

تموم شدن تابستون امسال

بر عکس هر سال

قشنگ ترین اتفاقیه که

منتظرشم

.

.

.

 

نوشته شده در جمعه 21 مرداد1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

پرونده خونه هم فعلا بسته شد

اولین خونه ی من و حامد

قشنگه

همه چیزش قشنگه

از دیروز عصر که قولنامه رهن خونه رو برای ۲ سال نوشتیم

تا حالا 

۳ بار مسیرمون رو کج کردیم

از جلوش رد شدیم ببینیم سر جاشه هنوز

 یا نه ! ! !

خوشحالیم

هر دومون خوشحالیم

دیشب تو خواب ده بار خونه رو با مدل ها مختلف

دیدم

و

چیدمش

 

هیجان انگیزه ! ! !

 

 

 

نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

هر چی که بیشتر به روز عروسی نزدیک میشیم

زمان کند و

کندتر

 میگذره

نمیدونم خوبه یا نه

اما

ته ته ته دلم

دوست ندارم این روزا تموم شن !

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

تا ۳۰ شهریور چیزی نمونده

مامان بهم میگه مهمون

اما اصلا نمیتونم تصورش رو هم بکنم که

قراره تو یه خونه دیگه زندگی کنم

بدون مامان

بدون حیاط

بدون درخت زردآلو !

بدون بوته گل رزم

تعجب آور اینکه

خوشحالم

!

!

!

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

چقدر لحظات شیرین زندگی زیادن

فقط باید یاد بگیرم

که

میشه به جای غصه خوردن

بشینم و به یاد بیارمشون...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 تیر1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

روزت مبارک بابای خوبم

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

هیجان انگیزه!

!

دارم میرم لباس عروسیمو پرو کنم !

 

!

نوشته شده در چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط بهناز| |

 

دچار تضاد شدم شدید ! ! ! ! !

هم میخوام

و هم نمیخوام !

که این سه ماه باقی مونده

 تا عروسیمون بگذره

 

 

نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

ایکاش میدونستی که دوست داشتم

درست تا وقتی که میخواستی

درست تا وقتی که بابا هنوزم بود

با هر کی که درباره ی تو بد میگفت کل کل میکردم

با هم حرف میزدیم و میخندیدیم

اما

نمیدونم چرا ازوقتی که بابا رفته

که کم مونده ۳ سال بشه

تو اون آدم قبلی نیستی و رابطمون هم همون رابطه قبلی

نیست

دلم برای اون روزا تنگ شده

کاش بهتر بودی

کاش خوب میموندی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 14 خرداد1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

کاش میدونستی

چه حس بدی داشتم وقتی بهم گفتی

دیگه به جای من تصمیم نگیرین

دوست ندارم باهاتون بیام بیرون

اصلا هم بهم خوش نگذشت

خوبه که هنوز بلدم بی صدا گریه کنم

کاش میدونستی

که همیشه میخواستم خوشحالت کنم

اما نشدی

شاید بلد نیستم

.

.

.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط بهناز| |

 

خصوصیه


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 8 قبل از ظهر توسط بهناز| |